تبليغاتX
زندگی بدون تو
 

من دارم از ایران می رم.

به زودی.

این چند روز که نبودم واسه خاطر همین بود.

می دونم میای این جا.

فقط این و بگم که قبل از رفتنم خواستم نامه ای رو که برات نوشتم و بهت بدم.

یه جوری بهت می رسونم. فقط از دستم عصبانی نشو.

خدانگهدار

 

 

 




+ درتاریخ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387
ساعت 15:18
تـوسـط:سینا

-:-------------------------------------------------------:-

 

وقتی تو خلوت پیش خودم فکر میکنم

می بینم حق با عشقم بوده.

ما از هیچ لحاظی به هم نمی خوردیم.

هر چند هنوز هم مقصر اصلی رو خودم می دونم 

 با این حال ۲ روزپیش دیدمش . به طور خیلی اتفاقی

. انقدر حالم خوب شده که دیگه نرم مزاحمش بشم.

تا همدیگرو دیدم هر دو جا خوردیم.

نه من انتظار دیدنش و داشتم نه اون.

هر دو اولش هیچی نگفتیم.

و به در و دیوار نگاه کردیم.

اما بعدش دووم نیاوردم و رفتم جلو و سلام دادم.

بدون اینکه نگاهم کنه جواب سلامم و داد.

کنارش ایستادم و  دوباره هر دو سکوت کردیم.

حالت خنده داری به وجود اومده بود.

 پیش کلی ادم نمی دونستیم

چی کار کنیم. که یه دفعه رفت بیرون.

نمی دونستم برم دنبالش یا نه.

 اما گفتم می رم تا ببینم چی میشه.

ناخودگاه رفتم دنبالش که یه گوشه

 ایستاد و بدون اینکه برگرده منتظرشد.

رفتم کنارش وگفتم: من قصد مزاحمت ندارم.

گفت: داری بهتر از گذشته زندگی می کنی.

نگاهش کردم که گفت: حالت خیلی بهتره

 این و از چهره ات فهمیدم.

خوشحالم که دیگه مصرف نمی کنی.

لبخندی زدم وگفتم: خودم هم خوشحالم.

گفت:چه طور اومدی این جا؟

گفتم: خودم کار نداشتم برای کسی دیگه ای اومدم.

گفت:خدا رو شکر

با تعجب نگاهش کردم که خندید و گفت:

 فکر اشتباه نکنی یه وقت.

بعد با یه مکث کوتاه گفت:من همیشه برات دعا می کردم از ته دلم.

برای اینکه خوب بشی و کسی که باهاش خوشبخت بشی نسیبت بشه.

گفتم: خب حالم که خوب شده فقط قسمت دوم

دعات مستجاب نشده.

گفت: اون هم به زودی من مطمئنم.

گفتم: یعنی تو....

گفت: نه نه اشتباه نکن  من نه.

 می دونم که در اینده کسی پیدا خواهد شد

که دستت و می گیره و همسر خوبی برات میشه.

با ناراحتی گفتم: پس تو چی؟

گفت: من هم همینطور.

من و تو از خیلی جهات متفاوت هستیم.

این و اون موقع ها هم بهت گفته بودم .

اما فکر میکنم حالا بهش رسیدی.

گفتم: اره فهمیدم که لیاقت تو بیش تر از من ویا مزدک بود.

لبخند تلخی زد  و گفت: به هیچ مردی نمیشه اعتماد کرد

گفتم: چرا این حرف و می زنی؟     

  خندید و گفت: نه منظورم اینه که

یه دختر نمی تونه خودش بگرده تا مرد اینده اش رو پیدا

کنه چیزی که من دنبالش بودم و خیلی هم اسیب دیدم

 اما  مزدک برام خیلی تجربه خوبی بود که به هر کسی

 زود اعتماد نکنم و  همه چیزم  نزارم وسط.

گفتم: اهان یعنی اگه یکی پیدا بشه که....

سریع گفت:نه نه منظورم از طریق سنتی اش بود.

 من هم فقط به کسایی نگاه خواهم کرد که خانواده ام

معرفیش کرده باشن. بعدشم الان برای من خیلی

زوده فعلا فقط می خوام درس بخونم.

گفتم: اهان فهمیدم اما من چی کار کنم؟

گفت:قبل از هر چیزی مسلمان شدنت و تبریک می گم .

گفتم: از عشق تو به خدا رسیدم

سرش وانداخت پایین  که گفتم: خب خب

گفت: معلومه که اراده قوی داری که اون

 قرص ها ترک کردی پس دیگه بهشون فکر نکن  بعدشم 

 از خدا بخواه که مهر یکی دیگه رو به دلت

بندازه. و بعدش اگه من وعروسیت دعوت نکنی

 خودم میام شکایتت و به زنت میکنم ها.

هر دو خندیدم که گفتم:

 تو این مدت خیلی اذیتت کردم من و بخشیدی؟

گفت: این چه حرفیه می زنی؟

تو گناهی نکردی من سپیده رو نباید ببخشم

که اون هم بخشیدم به خاطر تمام کارهایی که با من کرده بود ....

اما بخشیدمش. بعد اروم گفت:

 تو این مدت وضعیت روحی مناسبی نداشتم

اما حالا احساس می کنم خیلی قوی تر از گذشته شدم

 و می تونم خودم ازعهده ی خیلی کارها بر بیام.

 قدرتی که تو گذشته نداشتم و با هر حرفی

زود تحت تاثیر قرار می گرفتم.

گفتم: از این بابت خوشحالم.

گفت: من به عنوان یه خواهر می تونم

هر کاری که خواستی برات انجام بدم.

گفتم: شما لطف داری از اون اول هم به من لطف داشتی.

گفت:تو عاقل تر این حرفهایی.

 شاید عاقل تر از تمام پسرهایی که تو تمام

زندگیم دیده ام . جریان قرص ها هم می دونم

که به خاطر چی بوده وبهت حق میدم هر کسی جای تو بود

بدتر از خود تو میشد اما حالا همه چیز فرق

می کنه حالا تو ادم دیگه ای شدی .

 همانطور که من یه ادم دیگه ای شدم.

گفتم: تو راست می گفتی.

خندید. نمی دونم چرا اما یه لحظه دلم اروم شد.

 اون ارامش رو هیج جای

دیگه ای نداشتم اشک تو چشمام جمع شده بود که

 گفت: داداش قرارمون این نبود ها؟

سریع چشمام و پاک کردم وگفتم:

 یه بار دیگه بگو که من وبخشیدی؟

با یه جدیت خاصی گفت: من تو رو بخشیدم.

نه تنها تو رو بلکه مزدک رو هم بخشیدم.

 خودم رو هم بخشیدم. من همه رو

بخشیدم. انگار از نو متولد شدم اما با کلی تجربه. هر چند تلخ.

گفتم:من هم از نو متولد شدم .

گفت: می دونم و تلاشت رو تحسین میکنم.

خدا بالاخره دعام و مستجاب کرد.

امیدوارم باقیه دعا هام رو هم مستجاب کنه.

گفتم: چه دعایی؟

گفت: دعاهایی هست برای چند تایی

 از بچه های وبلاگی و مزدک وتو وسپیده.

گفتم: حالا که داری دعا میکنی به خدا بگو من ادم شدم

یه نگاه هم به من بندازه

گفت: این کارو نمی کنم.

گفتم: چرا؟

گفت: تو پاک تر از منی. از ته دلت دعا کنی مطمئنم زود تر

 از دعای من مستجاب میشه. لبخندی زدم که گفت:

فکر کنم من ودارن صدا میزنن.

می خواست بره که برگشت و گفت:

من رو هم دعا کن سینا.خداحافظ.

----------------------

یه احساسی دارم. خدایی شد من دیدمش.

دلم اروم شده قدر یه اسمون.

ارامش دارم. تا حالا این جوری نبودم.

همتون و دوست دارم همه رو حتی کسایی که نمی شناسم.

حتی مزدک رو.

حتی ......

تا حالا این حس رو داشتید؟

خیلی قشنگه.

 

 

 




+ درتاریخ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
ساعت 11:24
تـوسـط:سینا

-:-------------------------------------------------------:-

 

 

 

 

 خواستم اپ کنم که هیچی به مغزم

نرسید و هیچی هم از دفترم پیدا نکردم تا اپ کنم.

اما باز یهو خواستم یه چرت و پرتی بنویسم.

دلم میخواد برم به اینده.

دلم می خواد الان یه پیرمرد ۷۸ ساله بودم و بیشتر از یک سال

عمر نمی کردم. و تو این یک سال تمام کارهایی رو می کردم

که خیلی دوست دارم انجامشون بدم.

مثلا تمام پس اندازم رو که تو تمام زندگیم جمع کردم و می دادم

به پرورشگاه ها و  کلی بادبادک درست می کردم و می رفتم شمال

کناره دریا و میدادم به هر بچه ای و بهشون می گفتم یکی از ارزوهاشون

و بنویسند روش و بدن هوا .

احساس می کنم این جوری زودتر به ارزشون می رسن.

اخه وقتی بچه بودم این کارو کردم رو بادبادکم نوشتم می خوام

برگردم ایران و برگشتم.این حرف و یه پیرمردی بهم گفت و یه

بادبادک بهم داد. سرم و نوازش کرد و گفت: از چشمات میخونم

که کلی ارزو داری اما فقط یکیشو بنویس تا ارزوت براورده بشه.

 

 

-------------------------------

دیشب فهمیدم مادر و خوارهم دارن میرم یه جای خیلی دور.

مادرم بهم زنگ زد و گفت: که من هم همراهشون برم.

و من گفتم که هرگز از ایران نمی رم.

و مادرم برای همیشه ازم خداحافظی کرد و همراه دختر یکی یه دونش رفت.

سونیا یه دختر خودخواه و مغروره و اگه  می تونستم حتما یک سیلی بهش

می زدم و .....

 خب اون یه دید دیگه ای نسبت به مسلمان ها داره و از اون موقع

که فهمیده من مسلمان شدم دیگه حتی طرفم هم نمیاد .

اصلا ناراحت نیستم که دارن می رن. فقط یه کم دلم گرفته بود.

گفتم بیام این جا و ببینم شما ها چی کار می کنید.

اتفاقا دیروز یه خبر دیگه ای هم شنیدم از یکی از دوستای عشقم.

که می گفت: اون اقا پسر مزدک رو می گم برای همیشه از زندگی

عشقم بیرون رفته و دیگه باهاش کاری نداره.

مثل اینکه دیگه عشقم با هیچ پسری کار نداره.

شنیدم تو دلش تنفر نسبت به همه پسرها جای عشق رو پر کرده.

شنیدم می خواد تا عمر داره از پسرها فاصله بگیره و....

نمی دونم چرا اما دارم سرد میشم.

نه فقط به اون بلکه به همه .

فقط با دیدن بچه ها ست که امید رو از دست نمی دم.

اگه اومد این جا این نوشته ها رو خوند بدونه من تا خودش

نیاد بگه که دوستم داره حتی طرفشم نمی رم.

ای کاش میشد این جا بچه ای رو به فرزندی قبول کرد.

حرفهام اشفته بود . عذر می خوام.

اشفته شدم دوباره دارم به اون قرص ها فکر میکنم.

به خاطر همین به پویان گفتم بیاد در خونمو قفل کنه کیلیدش

رو هم ببره که نتونم از خونه بیرون برم.

حالم زیاد روبه راه نیست.

دعا کنید بتونم تحمل کنم.

فقط همین.

 




+ درتاریخ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387
ساعت 13:31
تـوسـط:سینا

-:-------------------------------------------------------:-

وقتی صدایش زدم به ارامی رویش را برگرداند و نگاهم کرد.

نمی دانستم دقیقا چه کاری انجام دهم ویا  چه حرفی بزنم

که چند لحظه ای را به من توجه کند.

با ارامش  نگاهم کرد و کیفش را در دست جابه جا کرد وگفت:

بفرمایید امرتون.

دستانم سرد شده بودند و لبانم برای گفتن حرفم بسته شده بودند.

تا به حال اون حالت بهم دست نداده بود.

از صدا کردنش پشیمان شده بودم که لبخندی زد و گفت:

من باید برم اگه حرفی دارید بگید!

توی دلم اشوبی بود.

تمام وجودم سست شده بودند و انگار داشتم زنده بیهوش میشدم

که سری تکان داد و گفت: حالتون خوبه؟

قدرت حرف زدن از من گرفته شده بود و حتی نمی توانستم دستم را

دراز کنم و با اشاره بهش بگم چند دقیقه فقط چند دقیقه کنارم باشه.

فقط صورتش رو دیدم که با اصظراب نگاهم می کرد.

و چند دقیقه بعد هم حتی صدایش را نشنیدم.

چند دقیقه بعد  مردی را دیدم که قصد کمک به من را دارد.

 چند دقیقه بعد هم از نظرم پنهان شد.

 چند دقیقه بعد دیگر هیچ چیز نفهمیدم.

................................................

 

تنها چیزی که  مدام به یادم می امد چشمانش بود

که عجیب گیج و مست کننده بود.

ادامه دارد.

 




+ درتاریخ شنبه دوازدهم مرداد 1387
ساعت 1:0
تـوسـط:سینا

-:-------------------------------------------------------:-

 

اون که یه وقتی تنها کسم بود

تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشت و

رفت از کنارم

 از درد دوریش  من بی قرارم

خیال می کردم پیشم می مونه

ترانه عشق واسم می خونه

خیال می کردم یه همزبونه

نمی دونستم نامهربونه

با این که رفته اما هنوزم

از داغ عشقش دارم می سوزم

فکر و خیالش همش باهامه

هر جا که می رم جلو چشمامه

دلم می خواد تا دووم بیارم

رو درد دوریش مرهم بزارم

اما نمیشه راهی ندارم

نمی تونم من طاغت بیارم




+ درتاریخ سه شنبه هشتم مرداد 1387
ساعت 10:1
تـوسـط:سینا

-:-------------------------------------------------------:-

 

 

  سقوط کردم!

  از درون

  از پرتگاه عمیق غم!

  تمام شعورم فرو ریخت.

  و من هم همراه اون فرو ریختم....

 

 

 




+ درتاریخ سه شنبه یکم مرداد 1387
ساعت 17:38
تـوسـط:سینا

-:-------------------------------------------------------:-

دارم سعی می کنم فراموشت کنم....

کاری که خودت گفتی انجام بدم

اما یادت باشه همیشه توی قلبم جایی برای تو هست




+ درتاریخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
ساعت 16:17
تـوسـط:سینا

-:-------------------------------------------------------:-

 

وقتی 5 ساله بودم پدر ومادرم از هم جدا شدند .
مادرم خواهرم وباردار بود به همین خواطر طبق توافق خودشون قرار شد
که من همراه پدرم برم امریکا و سونیا خواهر به دنیا نیومده ام بمونه برای مادرم.
بعد از جدایی همراه پدرم رفتم امریکا پیش عموم.
تو این مدت به خاطر دوری از مادرم خیلی سختی کیشیدم دلم میخواست پیش مادرم
باشم تا پدرم اما این طور نشد.
بعد از یک سال  پدرم به خاطر مسائل کاریش برگشت ایران و من همون جا موندم
پیش عموم. تا 14 سالگی اون جا زندگی کردم. بعد از یه مدت با یکی دوست شدم
 که من و وارد یه گروه کرد ه اون جا فهمیدم این دنیا چقدر کثیفه.
کارهایی میکردن که شاید به ذهن هیچ کدومتون هم نیاد من کارهایی که اون ها انجام
میدادن رو انجام نمی دادم شاید به خاطر همین شاهرگ دستم وزدم.
 وقتی پدرم متوجه این موضوع شد ازم خواست برگردم ایران و اون جا بود فهمیدم
پدرم وقتی اومده ایران با مادرم دوباره ازدواج کرده و این خواست خود مادرم بوده
که من تو امریکا بمونم.
بعد از چند مدت با یه پسری که 10 سال از خودم بزرگتر بود دوست شدم واون
من و به مهمونی ها وپارتی های شبانه می برد.اون جا بود که با قرص اکس اشنا شدم.
بعد از یه مدت دیگه هم به اصرار پدرم وارد مدرسه شدم شاید در هفته 3 بار بیشتر نمیرفتم
اما یه روز که رفتم مدرسه یه پسری اومد کنارم نشست اهمیتی بهش ندادم اما نه تنها اون
روز بلکه هر موقع میرفتم مدرسه از سر جاش بلند میشد و می اومد کناره من نشست.
یه بار بهش گفتم :می خوام تنها بشینم
و اون کیفش وانداخت رو میز وگفت: اما من  میخوام پیش تو بشینم
با تعجب نگاهش کردم که لبخندی زد و گفت: امروز تو خونه ما هیئت هست دلم می خواد
تو هم با من باشی. گفتم : چی هست؟
گفت: امام حسین و میشناسی؟                    گفتم: امام حسین؟اره به خاطر همینه که
 این روز ها خیابون ها شلوغ  میشه دیگه؟          گفت:اره امام حسین اقای مردم ایرانه
گفت: تو هم میای؟                                گفتم: اخه نمیشه
گفت: چرا؟                                         گفتم: اخه من مسلمان نیستم
گفت: خب نباشی امام حسین مگه فقط واسه مسلمان هاست؟
گفتم: نه نمیام                                     و اون زیر لب گفت: بالاخره که میبرمت.
اون روز گذشت شاید روزهای دیگه به خاطر اون میرفتم مدرسه نمی دونم شاید به
خاطر شغل پدرش بود یا به خاطر خوب بودن خودش بود که از مدیر و ناظم و معلم گرفته تا بچه ها بهش  احترام می زاشتند .
یه روزه دیگه که داشتم میرفتم خونه اومد طرفه من و بهم گفت : میشه باهات بیام؟ خانه ما هم از این طرفه؟ 
هیچی بهش نگفتم که خودش گفت:اتفاقا می خواستم خونتون و یاد بگیرم امروز عصر میام
دنبالت بریم خانه ما.                    گفتم: اخه امروز باید برم مهمونی
گفت: چی مهمونی؟ حتما اشتباه میکنی کسی تو محرم مهمونی نمی گیره
گفتم:محرم؟                             گفت: امروز عصر میام دنبالت هر جا میخوای بری کنسلش کن .....                         خندیدم اون هم خندید و تا برسیم خانه ما هر دو فقط خندیدیم. 
حمید یه دوستی داشت به اسم پویان( که البته واسه همتون اشناست این جا وبلاگ داره)
پویان پسر شری بود و ما همیشه با هم دعوا می کردیم و حمید بود که ما رو از هم جدا میکرد
اعتقادش به امام حسین انقدر زیاد بود که یه روز خواست علم بلند کنه 2 روز تو بیمارستان
بستری شد من بهش می خندیدم و میگفتم: مگه علم امام حسین الکیه که توی جوجه بخوای
بلندش کنی؟   یه بار بهم گفت : چرا خودت امتحان نمی کنی و من گفتم: زورش و دارم اما جراتش و ندارم.
********************
پارسال تو محرم علم بلند کردم دسته راه انداختم جای حمید خالی بود اما پویان هر لحظه کمکم
میکرد......
بالاخره وقت کنکور شد 3 نفره برای خوندم درس هامون خیلی زحمت کشیدیم  حمید پزشکی
قبول شد من دندان پزشکی و پویان که اصلا یه حال وهوای دیگه ای داشت نقاشی.
هر سه وارد دانشگاه شدیم اما حمید بعد از یه مدت مجبور شد به خاطر خانوادش بره دبی
 من هم همون اوایل دانشگاه رو ول کردم و تنها پویانه که 3 4 ترم دیگه کارشناسیشو میگیره.
دلم می خواد یه بار دیگه از حمید از پویان تشکر کنم بهترین ادم های زندگی من بودند.
هر چند ادم های دیگه هم بودند که تو سرنوشت من تغییراتی ایجاد کردن اما اگه بخوام
تمام زندگی ام رو با تمام جزییاتش بگم خیلی طولانی میشه و شاید این جا ظرفیتش رو نداشته باشه
 . قبل از اعلام نتایج کنکور بود که یکی از دوستای پدر حمید از مکه اومد.
حمید به ما پیشنهاد کرد که من و پویان هم همراهش به اون جا بریم و ما هم رفتیم.
اون جا بود که دیدمش وقتی مراسم تمام شد من و پویان از سالن بیرون اومدیم که دیدمش
یه شاله خوشرنگ سرش کرده بود و داشت با یه خانمی صحبت میکرد.
می خواستم برم جلو که پویان زیر گوشم گفت: این جا خونه بابات که نیست اون هم اشنای
حمید ایناست ابروی حمید میره ها
سرجام میخ کوب شدم وبهش ماتم برد بعد یه بچه ای رو دیدم که مدام دورش می چرخه
از پویان جدا شدم و رفتم جلوتر که پویان افتاد دنبالم و گفت: ازا ون اول هم نباید می اوردیمت
من به حمید گفتم تو جنبه نداری پسره دیونه  یه وقت چیزی بهش نگی ها؟
رفتم جلوی جلو و خم شدم به  بچه کوچیکه گفتم: سلام کوچولو اسمت چیه؟
و اروم گفت : اسمش نازنینه      تا این حرف و زد درست ایستادم و گفتم خیلی بچه نازیه
و اون فقط لبخند زد       گفتم: میشه بغلش کنم؟           گفت: فکر نکنم بیاد بغلتون
پویان اومد جلو وگفت: چرا بغل سینا میاد اخه همه بچه ها سینا رو دوست دارن.
نازنین و  بغل کرد و گفت: می ری بغل این اقا؟
تا این حرف و زد نازنین یه نگاه به من کرد وشروع کرد به گریه کردن و محکم بهش چسبید.
پویان گفت: گفتم که همه بچه ها سینا رو دوست دارن فقط تا بخوان بهش عادت کنن از ترس زهر ترک میشن.
لبخند سردی به پویان زد وگفت:ببخشید باید برم.
تا رفت پویان محکم زد تو پهلوم و گفت:چقدر قشنگ ضایع شدیم خیالت راحت شد
گفتم: تو چرا راه افتادی دنبال من ولم کن....                      این وگفتم و رفتم دنبالش
رفت کناره یه ماشین سفید رنگ ایستاد و نازنین و گذاشت روی ماشین و نمی دونم چی بهش میگفت
که نازنین فقط می خندید رفتم جلو گفتم: چی دارید بهش میگید که صدای خندش تا اون جا هم میاد
برگشت و گفت: تا کجا؟          پویان گفت: تا 5 قدمیه شما منظورش هست
خندید که پویان گفت: بچه خودتونه        به پویان چپ چپ نگاه کردم که گفت: نه خواهرمه
پویان: اصلا مشخصه خیلی شبیه هم هستید            گفتم: شما حمید و مشناسید؟
گفت: حمید؟ نه نمی شناسم                               پویان: یکی از بهترین دوستای ماست
بی تفاوت شونه هاشو بالا انداخت به نازنین گفت: بریم پیشه بابا
  وبدون اینکه به ما چیزی بگه گذاشت و رفت.
****************************************
اون اولین بار بود که دیدمش.اصلا نمی دونم چرا رفتم به اون جشن فقط این ومیدونم سخته بخواهم
بدمش به کسی دیگه سخته باور کنم دیگه مال من نیست سخته چشماشو فراموش کنم.....
سخته سخته سخته همه میگن اگه تو رو نمی خواد چرا باید مدام بهش فکرک نی همه می گن
اگه خودش دوستت داشته باشه میاد دنبالت همه می گن....
پس خودم چی؟ نمی تونم لحظه ای به کسی دیگه ای  فکر کنم .
 وقتی بهش گفتم: دوسش دارم گفت: مگه دوست داشتن الکیه؟
گفتم:مگه من الکی هستم؟ که عشقم هم الکی باشه؟
گفت:نه منظورم و نفهمیدید   سریع گفتم:من یه ماهه دیگه میرم دانشگاه دندان پزشکی قبول شدم.
گفت:خوشحالم که قبول شدید.             گفتم:اجازه بدید یه مدت برای شناخت هم با هم باشیم
گفت: غیر ممکنه                          گفتم: چرا؟
گفت:ما از همه لحاظ با هم فرق داریم. چرا رابطه ای که اخرش معلومه رو به وجود بیاریم؟
گفتم؟از چه لحاظی فرق میکنیم؟         گفت: اولیش ومهم ترینش دین هامونه
گفتم:من تو این مدت که ایران بودم تو این مدت که با دوستای مسلمانم بودم تقریبا دین اسلام رو شناختم
یه کم فرصت می خوام تا بخوام مسلمان بشم.
گفت: من نمی فهمم چرا از این همه دختر من و انتخاب کردی اما می خوام بگم که من وتو به درده
هم نمی خوریم
به خاطر هزاران دلیل که حاضرم همه رو واست بشمارم.
گفتم: اولیش دینم بود دومیش چیه؟
گفت: من دوست ندارم که از الان فکر و مشغول کسی بکنم.
گفتم:یعنی چی ؟          گفت:من تا الان پاک زندگی کردم شاید عشق تو هوس باشه نم خوام به خاطر یه هوس
فکرم و ذهنم و روحم و قلبم و بدم بهت و بعد تو بری با یه کسه دیگه.
گفتم چرا یه همچین حرفی میزنی     گفت: قبل از تو یکی  اومد و بهم گفت که تو توی مهمونی ها چی کار می کنی .   گفتم: کی؟                                گفت:نمی گم قول دادم نگم
گفتم: باشه نگو اما تو از کجا می تونی به حرف اون اعتماد کنی اگه عشق من واقعی باشه چی؟
گفت:پس دستت چی؟ چرا شاهرگ دستت و.....   گفتم: همه رو یه روزی برات می گم اما روزی که می خوام باورم داشته باشی دوستم داشته باشی تا برای گفتنش هراسی نداشته باشم.
گفت:اما اگه حرف اون دوستت راست باشه چی؟
گفتم: مدرک داره که بخواد رو کنه؟            گفت: مدرک می خوای؟
گفتم: اره مدرک بیار تا چیزی رو انکار نکنم      گفت: مدرک بیارم دست از سرم بر میداری
گفتم: اره                                            گفت:باشه
گفتم: پس حاضری بهم فکر کنی؟               گفت: همین که می خوام مدرک بیارم یه چور فکر کردنه دیگه
گفتم:خانم سنگدل این جوری فکر و نمی خوام   گفت: اگه نتونستم مدرک بیارم مطئن باش با عشق بهت فکر میکنم . گفتم:دوستت دارم        گفت: چه جوابی می خوا ی بشنوی         گفتم:یه بار بهم بگو دوستم داری
گفت:عشق من الکی نیست دوست داشتنم هم هوس نیست با پسری هم تا به حال نبودم اصلا از این کار ها بلد نیستم اصلا خوشم نمیاد به خاطر همین اگه روزی عاشق بشم عشقم و تقدیم کسی میکنم که لیاقتش و داشته باشه
و اون موقع است که تو عمل هم نشون میدم چقدر دوستت دارم.
گفتم: به خاطر همین عاشقت شدم.
هیچی نگفت و رفت.
***********************************
یه مدت گذشت دیگه به اون مهمونی ها نمی رفتم اصلا با همه دوستام جز  حمید وپویان قطع رابطه کرده بودم
اگه قرصی هم می خوردم دور از چشم همه بود.
خیلی کم همدیگر و میدیدم اگر هم چند باری می اومد فقط به خاطر اصرار های من بود.
هر کاری می کردم نمی تونستم قرص رها کنم اما هر موقع که عشقم می اومد پیشم بود هر موقع بود  اصلا به طور معجزه اسایی طرف قرص نمی رفتم  اما تا می رفت تا خبری از ش نبود دوباره شروع می کردم.
شاید می ترسیدم بزاره بره و دیگه برنگرده پیشم.
یه روز بهش گفتم : که اجازه می خوام بیام  از سر کلاست دنبالت
گفت: نه          گفتم: میام فردا میام حالا می بینی(ای کاش هرگز نمی رفتم)
فرداش رفتم دنبالش شاید عصبانی بود اما چیزی نگفت.
با یکی از دوستاش که اسمش سپیده بود اومد بیرون رفتم جلو وسلام دادم سپیده خندید وایستاد سلام کرد
اما خودش بدون اینکه به من نگاه کنه گذاشت رفت.
گفتم:پس کجا؟                 سپیده گفت: مگه شما رو میشناسه؟
گفتم:شما کی هستید؟         گفت: من سپیده دوستش هستم
گفتم: باشه خداحافظ  
 رفتم دنبالش و کیفش و گرفتم و گفتم:حالا ناراحت نشو بزار این یه وقت کم که با هم هستیم
خوش باشیم.                   گفت:نمیشه چون می خوام برم خونه
گفتم:ترخدا از خر شیطون بیا پایین می دونی  که چقدر دوستت دارم .
گفت: نه دوستم نداری چون اصلا به حرف هام توجهی نمی کنی گفتم نیا مگنه؟
گفتم:اگه دوست داشتن به این حرف ها باشه پس چرا زار میزنم می گم بیا می خوام ببینمت نمیای؟
گفت: اون فرق میکنه         گفتم: این هم فرق میکنه
گفت: می دونم که دوستم نداری گفتم: عاشقتم اما یه کم با من راه بیا انقدر سازه مخالف نزن
گفت:نه دوستم نداری         گفتم: می خوای همین حالا خودم و بندازم زیر ماشین؟
خندید                           گفتم: بندازم؟
گفت: جرات نداری           رفتم کناره خیابان ایستادم و گفتم: پشیمون نیستی؟بندازم؟
گفت:نه هر چه زودتر خودتو بندازی من هم زود تر از دستت خلاص میشم.
خندیدم و گفتم: پس معلوم شد دوستم داری.
گفت: حرف وعوض نکن خودتو زودتر بنداز می خوام برم خونه ناهار بخورم
گفتم:پس روی سنگ قبرم بنویسید که به خاطر تو خودم و کشتم
گفت: حتما این کارو میکنیم
رفتم  وسط خیابون ایستادم و گفتم:دوستت دارم
یه نگاه به خیابون و ماشین ها که مدام  بوق میزدند کرد وگفت: خیلی خب فهمیدم بیا این طرف
گفتم:چرا بیام مگه نمی خواستی از دستم خلاص بشی؟
گفت:بهت میگم بیا این طرف ماشین ها دارن بوق میزنن
گفتم:بگو دوستم داری تا بیام این طرف
گفت:مسخره بازی در نیار بیا این طرف
گفتم: پس تا 10 بشمار تا این پسره عاشق جلوت پرپر بشه
گفت: بمیری من با جنازه ات چی کار کنم؟
گفتم:خیلی سنگدلی
گفت: 1
گفتم: بیرحم
گفت:2
گفتم:داره میاد ها
گفت: ترسو بیا این طرف
گفتم: تا نگی نمیام
گفت: بمیری هم نمی گم دوستت دارم
گفتم:باشه پس مراقب خودت باش
گفت: سینا ماشین داره میاد
این حرف وزد و اومد جلوی من ایستا وچشماش وبست
مات بهش نگاه کردم چی میدیدم یه دختر زیبا که به خاطر من.....
اشک تو چشمام جمع شده بود که دیدم یه نفر داره فوشمون میده
خودش هم ترسیده بود خواستم دستش و بگیرم که اروم رفت طرف پیاده رو
کلی از مرده عذر خواهی کردم اما همین طور ایستاده بود و داشت فوحش میداد
رفتم دنبالش و گفتم: صبر کن
گفت: بهت گفتم بیا این طرف
گفتم: حالا که چیزی نشده
چیزی نگفت که دیدم داره اروم اروم اشک میریزه
واقعا نمی دونستم چی بگم اروم گفت: می خوام تنها باشم
کناره دیوار ایستادم و دور شدنشو تماشا کردم.
از اون روز بود که فهمیدم اگه نباشه نمی تونم زندگی کنم.
**********************************************
فرداش وقتی رفتم جلوی کلاسش نیومده بود
به جاش دوستش اومد طرفم وگفت: منتظرش هستید؟
گفتم:اره پس کجا موند؟
گفت: امروز نیومده
گفتم: باشه پس خداحافظ
داشتم میرفتم طرف ماشینم که اومد و گفت: شما ماشین دارید؟
گفتم: بله
گفت:میشه من وهم تا یه جایی برسونید بارم خیلی سنگینه
با تعجب نگاهش کردم که گفت: حتما خوشحال میشه به من کمک کردید
سوار ماشین شدم که اومد نشست جلو و بارهاش و گذاشت عقب وگفت:
ماشین خودتونه؟
اخم کردم و چیزی نگفتم که گفت:ماشین خوبی دارید
گفتم: ممنون                   چند دقیقه ای سکوت بود که گفت: چقدر خشک یه اهنگی چیزی بزارید
خودتون که صحبت نمی کنید حداقل تا برسیم خونه ما یه اهنگی گوش بدیم
یه اهنگ گذاشتم و تو دلم کلی عصبانی شدم اما به خاطر عشقم چیزی نگفتم.
گفت:شنیدم شما دندان پزشک هستید درسته؟
گفتم: دانشجو هستم فعلا         گفت: من هم خیلی دوست داشتم دندان پزشک میشدم
گفتم:حالا که نشدی                                  گفت: چی؟
گفتم: هیچی رشته شما هم رشته قشنگیه          گفت: اره
گفتم: منزل کجاست؟                               گفت:مستقیم برید
گفتم:چرا امروز نیومده بود؟                      گفت: نمی دونم من زیاد باهاش نمی گردم اخه خیلی توداره
اصلا حرف نمیزنه                                چیزی نگفتم که گفت: شما امریکایی هستید؟
خندیدم وگفنم: نه کی گفته؟                        گفت: من از یکی از دوستام شنیدم
گفتم: نه ایرانی هستم                              گفت: ای کاش امریکایی بودید
گفتم: حالا کجا باید برم؟                          گفت:من الان برم  کسی خونه نیست
گفتم: منظورتون چیه؟                            خندید و گفت: بابا منظورم اینه که می خوام شما رو تو همین
بستنی فروشی یه کم جلوتره مهمون کنم        گفتم: اهان ممنون راستش باید برم دانشگاه
گفت: چقدر بد شد پس حتما یه روزه دیگه این کارو می کنم             گفتم: حالا کجا باید برم
گفت: سمت چپ وقتی فهمیدم شما دوستش هستید یه کم تعجب کردم اصلا شما همدیگر و کجا دیدید؟
گفتم: چرا تعجب؟                                گفت: هیچی
بعد از چند دقیقه هم گفت که پیاده میشه وقتی داشت از ماشین پیاده میشد گفت:مراقب باشید چه کسایی اطرافتون هستند.هر کسی نمی تونه  برا ادم دوست باشن. چشماتون و باز کنید شاید یه کسایی بهتر هم هستند که شما ازشون غافل شدید.
این حرف وزد و رفت.
**************************
چند روز  بعد یه نفر مدام بهم اس ام اس می داد نمی دونستم کیه اون هم خودشو معرفی نمی کرد تا اینکه بعد از یه مدت گف که سپیده است . نمی دونستم شماره من و از کجا اورده اما تصمیم گرفتم فرداش برم و باهاش حرف بزنم که دیگه اس ام اس نده. وقتی رفتم صبر کردم تا تنها بشه تا من و دید خندید و گفت: بالاخره اومدی؟
گفتم: فقط اومدم بگم دیگه به من اس ام اس ندید
گفت: خب مگه چی میشه؟                 گفتم:نمی خوام اس ام اس بدید خواهش مبکنم تمامش کنید
گفت:اما ......                                گفتم: وگرنه خطم و عوض میکنم
گفت: نه خواهش می کنم این کارو نکنید            گفتم: پس دیگه اس ا م اس ندید
گفت: می خوام یه اعترافی بکنم                      چیزی نگفتم که یه دفعه زد زیره گریه و گفت:
من دوستتون دارم خواهش می کنم که خطتون رو عوض نکنید
گفتم: این چه حرفیه می زنی؟ خواهش میکنم تمامش کن
گفت: باشه قول می دم تمامش کنم اما یه دفعه نه بزار اس ام اس بدم یه کم دلم خالی بشه بعد میزارم میرم
گفتم: بابا ولم کنید من هزار تا کار و زندگی دارم
گفت: خواهش میکنم خواهش میکنم فقط یه مدت کوتاه
انقدر اصرار کرد تا بالاخره قبول کردم یه مدت اس ام اس بده و بعد بزاره بره
یه مدت مدام اس ام اس میداد و من هم به اجبار از چند تا اس ام اس یکیشو جواب میدادم
بالاخره یه روز گفت که برم به مهمونی ای که اون میگه تا برای همیشه ازش خداحافظی کنم
اولش مخالفت کردم اما اون گفت که برای اخرین بار این لطف رو در حقش بکنم.
منم همراه پویان رفتم به ادرسی که گفته بود.
تا رسیدیم سپیده ما رو برد روی صندلی نشوند خودش هم کنار من نشست و گفت:
دوستت رو معرفی نمیکنی؟
پویان گفت: من پویان هستم و نامزد دارم.
سپیده گفت:مگه خواستم بخورمت که می گی نامزد داری؟
پویان اخم کرد و چیزی نگفت سپیده لبخند زد و گفت: سینا مهمه.
پویان گفت: سینا مگه بهشون نگفتی یه بچه داری بچه دومت هم تو راهه؟
سپیده خندید و گفت:تو چقدر نمک داری
پویان گفت: درست برعکس شما
سپیده چیزی بهش نگفت و دست من وگرفت و گفت: خوشحالم که این جایی
زود دستم وکشیدم عقب و گفتم: یادمه گفتی یه مهمونی سالم
گفت: شما به مهمونیه سالم چی میگید؟
چیزی نگفتم که گفت: میرم نوشییدنی بیارم
پویان گفت  بلند شو بریم این جا یه جوریه
گفتم: یعنی چی؟               گفت: به خاطر تو نمی گم که به خاطر خودم می گم که بی جنبه هستم
اگه الان نریم چند دقیقه دیگه نمی تونی من وبزورهم ببری.
زدم رو دستش وگفتم: کجا رو نگاه می کنی بلند شو بریم
 خندید وگفت: پشیمان شدم کجا بریم این جا به این خوبی بودیم حالا
خندیدم و با هم رفتیم طرف در خروجی که سپیده اومد طرفه ما و گفت: کجا؟
پویا ن گفت: همین حالا زنگ زدند گفتند بچه دومش داره فارغ می شه باید بریم بعدا مزاحم میشیم
سپید خندید و گفت: تو کجا؟            پویان گفت: من؟
سپیده: اره                                پویان : بعدا به سینا می گم شماره من و بده به این جا
سپیده با خنده گفت: باشه               پویان جدی شد و گفت: چی چی رو باشه خجالت نمی کشی این جوری اومدی دم در اصلا خودت ناموس نداری گیر دادی به پسره مردم؟
سپیده با تعجب به پویان نگاه کرد دستش وگرفتم وگفتم : سپیده خوش ندارم یه بار دیگه اس ام استون رو گوشیم ببینم
************************************************
یه روز که رفته بودم دانشگاه حالم بد شد بچه ها بردنم بیمارستان.
اون جا بود که دکتر بهم گفت اگه خوردن اون قرص ها رو ترک نکنم باید یه مدت دیگه برای همیشه برم تو اسایشگاه اراون روز به بعد بود که درس های دانشگا تو مغزم فرو نمیرفت یه روز نرفتم دانشگاه بعد از اون دیگه هرگز به دانشگاه نرفتم....شاید یادم رفت که برم...............
نمی دونم....
اخرین بار که رفتم دانشگاه برگه انصرافی ام رو دادم به ریئس دانشگاه.
و بعد  یادم نیست که رفته باشم.
*************************************
چند روز بعد رفتم که عشقم و ببینم تا سلام کردم یه سری عکس ریخت تو صورتم و گفت:
داشتم باورت می کردم  فکر کردم واقعا دوستم داری.....
وبعد اشک هاشو پاک کرد وگفت: خیانت کار چرا سپیده؟ چرا همکلاسی من؟
این حرف ها رو زد و رفت.
خم شدم وبه عکس ها نگاه کردم ماتم برده بود که یعنی واقعا این منم؟
انگار تمام بدنم دستام مغزم یخ کرد.
فقط همون جا از اینکه با پویان رفتم دلم اروم شد.
اما از سپیده کینه به دل گرفتم.
همه چیز و برای پویان توضیح دادم اون گفت که خودش عشقم وقانع می کنه که اشتباهی شده.
فرداش رفتم و منتظر شدم تنها بشه بعد ازش خواستم که سوار ماشین بشه می خوام باهاش حرف بزنم.
گفتم:دختره عوضی  اون عکس ها چی بود که بهش دادی؟
خندید و گفت:سینا ناراحت نباش اون باید باور میکرد تو به درد اون نمی خوردی
گفتم: تو غلط کردی که یه همچین کاری کردی حالا میبرمت یه جایی که فقط لیاقت خودته
گفت:کجا می خوای بری؟
گفتم: خیلی اشغالی عوضی من که کاری با تو نداشتم
گفت: سینا تو به درده اون نمی خوردی اون مسلمانه اما من و تو نیستیم.
ماشین و نگه داشتم و گفتم: عوضی
 و محکم زدم تو صورتش جیغ زد خواستم بازم بزنمش که اسپری زد تو صورتم از ماشین پیاده شدم
و شروع کردم به سرفه کردن. سپیده گفت: دست از سرت بر نمی دارم کاری میکنم که خودت برگردی پیشم
من و هنوز نشناختی اگه دوستش داری بهتره ولش کنی تا اون فکر کنه تو خیانت کردی و زودتر فراموشت کنه
دیگه باقی حرف هاشو نفهمیدم انگار تو گلوم بمب ترکونده بودند انقدر سرفه کردم تا بالا اوردم.
بعدش هم زنگ زدم به حمید تا همه چیز و براش بگم.
************************************

یه مدت گذشت تا اینکه سپیده رو از مدرسه اخراج کردند.
خود مدرسه هم دنبال بهانه میگشت تا هر چه زودتر این کارو انجام بده.
بعدا فهمیدم پدر حمید این کارو کرده.
هر چقدر بیشتر از عشق من فاصله می گرف خیال من هم راحتر بود
عشقم هم خیلی خیلی کمتر از گذشته باهام حرف میزد .
نمی دونست که این کار باعث میشه دلم خون بشه. از دوریش می مردم و با دیدنش شاد
مثل یه ادم خوشحال میشدم. انقدر دوستش داشتم که نمی تونستم بهش ثابت کنم.
نمی دونم چرا باورش نمی شد که خیلی می خوامش خیلی اروزها براش دارم که
اگه خودش همراهم نباشه هیچ وقت نمیشه که......
یه روز اتفاقی شو نمی دونم سپیده رو بیرون دیدم.
بهم خندید و گفت: که میخواد انتقام بگیره می خواد کاری کنه عشق من هم بشه مثله اون ها
گفتم: عشق من مثله شما ها بی اراده نیست دختره محکمیه
گفت: کاری میکنه نه خودش بفهمه نه من که چه طوری معتاد قرص و یا هر چیزدیگه ای میکندش.
از فرداش مدام میترسیدم نکنه یه هیچین کاری کنه نکنه.....
عشقم هم یه بار به من گفته بود که یه نفر تعقیبش کرده اون هم از ترس رفته خونه.
یه بار هم خودم دیدم دوستای سپیده دورو برشو گرفتن.
دیگه نتونستم طاغت بیارم زنگ زدم به سپیده و گفتم : که دست از سرش بردارید و اون گفت
که بهتره برم پیشش تا   اون وقت دیگه کاریش نداشته باشه
اون وقت بود که حرف حمید یادم اومد:سینا اون
یه خانواده با اصالتی هست طمئن باش همسر شخصی میشه که می تونه خوشبختش کنه
اون از نظر موقعیت اجتماعی طرازه بالایی داره و خانواده اش نمی تونن ببینن که دامادشون
از یه خانواده یهودی با اعتقادات مخالف با اعتقادتشونه.
گفت:پدرش یه کاره مملکته و مادرش.....حتی اگه دخترشون هم بخواد اجازه ازدواج شما هیچ وقت داده نمیشه
*********************
چند روز بعد با سپیده دوست شدم اما زیاد بهش نزدیک نمیشدم هر چند که میدونستم عشقم ازم  متنفر میشه
اما خواستم که خوشبخت بشه .....
نمیدونم کی اومد این جا وبلاگ زد اما منم دنبالش اومدم خواستم باهاش باشم خواستم من و ببخشه بعد بره.
این جا با داداش بصیر بود داداش مهدی ابجی و بادی و خیلی های دیگه که همین جا از همشون مخصوصا بصیرمعذرت می خوام که زود دربارهاش قضاوت کردم.
وقتی پیشم نبود نا امید بودم خسته تر از همیشه یه گوشه می نشستم و بهش فکر میکردم و اشک میریختم.
راستش از اینکه با سپیده دوست شده بودم پشیمان بودم . اما اخرین بار که من ودید گفت: دیگه نمی خواد من وببینه.دوستش دارم هنوز هم بهش فکر میکنم اما فقط ازش میخوام که من وببخشه.
اون شب بد جوری قاطی کرده بودم. قرصی پیدا نکردم تا اروم بشم. از یه طرف اختلافات خانوادگی ام من و سخت اشفته کرده بود.پدرم ومادرم ازهم جدا شده بودند و پدرم با یه دختر 20 ساله ازدواج کرده بود.
اون شب سپیده بهم زنگ زد وازم خواست که برم به ادرسی که اون میگه. رقفتم نه به خاطر حرف اون گفتم شایدبتونم اون جا قرص پیدا کنم.تا رسیدم یه مهمونی بود. رفتم یه گوشه و........
زیادی خوردم قاطی کرده بودم و سپیده از تمام کارهام عکس گرفت.
فرداش عکس هارو بهم نشون داد و گفت: عکس های خوشگلیه مگنه؟
با دیدن اون عکس ها داغون تر از همیشه شدم گفت: شنیدم عشقت هنوز روی زبونش اسم تو میگرده
با دیدن این عکس ها حتما تو رو برای همیشه فراموش میکنه.
گفتم: تو این کارو نمی کنی.
گفت: چرا میکنم
از جام بلند شدم و تا می تونستم زدمش به خاطر خودم به خاطر خانوادم به خاطر عشقم
انقدر زدمش تا از هوش رفتم. توی بیمارستان بهم گفتند کبد و کلیه هام داغون شده
وقتی اومدم این جا دیدم خبر ها زودتر از همیشه بهش رسیده....
طوری حرف میزد که انگار ازم متنفره و واقعا هم متنفر شده بود.
مطمئن هستم برای اینکه من وبسوزونه با اون پسر اینترنتی (مزدک) دوست شد.
می خواست من بسوزم
می خواست داغون بشم.
وگرنه اون اهل این کارو نبود.
اون خیلی خانم تر از این حرف هابود که به خواد با کسی دوست بشه.
اما این وبدون وقتی شنیدم داغون شدم. خورد شدم.
ولی حرفی نمیزنم چون می دونم دست خودت نبود.
می دونم که همش تقصیر من بود اگه دنبالت نمی اومدم این جا شاید تو هرگز با اون دوست نمی شدی.
چقدر سخته دوریت عزیزم.......
چقدر سخته......
شاید سرنوشت من هم باید این طور می بود.
هر چند که این جا خیلی چیز ها رو نگفتم خیلی چیز هارو
اگه از عشقم بیشتر مینوشتم می فهمیدید و در ک می کردید که عشق من بیشتر از این هاست.
این همه حرف زدم فقط برای اینکه بیاد و حقیقت وبخونه. من اشتباه کردم .اشتباه.
فرصت نداد تا با زبون خودم بهش بگم این جا گفتم تا همتون بخونید و ببینید که اینه زندگی من.
از فاش شدن زندگی ام نمی ترسم خودم گفتم. اقای مزدک بهتره زحمت نکشی این بود زندگی من.
که تا اون جایی که میشد گفتم. اما خاطره هایی باهاش دارم که تورو لیاقت دونستن اون ها نمی دونم.
برای همیشه تو قلب خودم می مونه.
و بدون عشق من بیشتر از این حرف ها ارزش داره.
عشق من فوق العاده است فوق العاده.
من همیشه منتظرت می مونم.
میدونم که هنوز به من فکر می کنی.
مزاحمت نمی شم تا خودت بهم بگی.

اگه برگشتی دیگه نمی زارم کسی مزاحممون بشه

میشیم ماله هم....
عزیزم مهربونم مراقب خودت باش
برای همیشه خداحافظ




+ درتاریخ شنبه یازدهم خرداد 1387
ساعت 12:30
تـوسـط:سینا

-:-------------------------------------------------------:-

 نیستی که بگم چقدر می خوام باشی

نیستی تا ببینمت

نیستی تا بگویمت

نیستی تا ....

 

خدایا دلم گرفته

می خوام بیام پیشت

میخوام خودم و خلاص کنم

ای کاش میشد شب بخوابم و دیگه از خواب بیدار نشم.

ای کاش میشد که ....

دارم دیونه میشم.

عشقم و از من گرفت و رفت

حالا داره تهدیدم میکنه اگه بهش فکر کنی می کشمت

خب بکش ..اصلا هر کاری دوست داری بکن

ازت متنفرم ....

بیزارم

ای خدا دارم دیونه میشم

یا خودت دستم وبگیر یا بزار واسه همیشه خودم و خلاص کنم

 

......................

 




+ درتاریخ پنجشنبه نهم خرداد 1387
ساعت 21:40
تـوسـط:سینا

-:-------------------------------------------------------:-

 

چرا ادم ها این طور هستند؟؟

چرا وقتی میدونن یه کسی دوسشون داره کاری میکنن دل طرف هزار بار بشکنه؟؟؟

چرا وقتی می دونه دوستش دارم میگه ما به درد هم نمی خوریم؟

میگه تو کجا هو من کجا؟!

میگم به خاطر خیلی چیزها باید بمونی پیشم.

میگه چیزی بین ما وجود نداشته که به خاطر اون چیزها بخوام بمونم.

میگم پس عشق من چی مشه؟

میگه عشقت یه طرفه بوده

میگم  چرا میخوای بری؟

میگه چون دوستت ندارم

میگم باشه برو اما اگه یه روزی خواستی برگردی برگرد

میگه منتظرم نمون هرگز برنمیگردم.

میگم پس من با این دلم چی کار کنم؟

میگه اون مشکل خودته.

میگم خدا به من فرصت داد تو نمیدی؟

میگه خدا خداست اگه قرار بود همه ما مثل خدا باشیم که این دنیا انقدر زشت نبود.

میگم پس بزار بهت فکر کنم

میگه اصلا مهم نیست هر کاری دوست داری بکنی بکن چون بودنت مثل نبودنته واسم.

چیزی نگفتم اون هم گلی که بهش داده بودم و انداخت زمین و گفت:

برای همیشه برو......

این عشقی که تو داری عشقی نیست که من میخواستم.

من دیگه عاشق نمیشم.

از همه مرد ها بیزارم.

خداحافظ

 

 




+ درتاریخ چهارشنبه هشتم خرداد 1387
ساعت 10:11
تـوسـط:سینا

-:-------------------------------------------------------:-